من چه می دانستم دل هرکس دل نیست

دل شکسته

یعنی خیلی بی احساسی اگه اینو بخونی احساساتی نشی

 
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباساشو عوض کنه.هر چی منتظر شدن برنگشته، درهم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره.داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنن: مریم ، دخترم ، درو باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده درو می شکنه و میره تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارن به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذو بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
 
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتن. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما رو از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ای تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ....

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دلداغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۸ساعت 10:28  توسط رضا  | 

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 انقدر سريع اتفاق ميفته كه خودتم نمی فهمي؟؟...يه روزی انقدر دوسش داری كه حاضری به خاطرش از همه چيزت بگذري...از غرورت...از خوشيات...از اینکه ابرتو پیش بابا مامانت بره که بگی اره بابا رضا کوچولوتون عاشق شده...حتی از زندگيت...حاضری برای اينكه او راحت باشه...شاد باشه...خسته نشه...ناراحت نشه...غصه نخوره...هر كاری بكني....نازشو بکشی......غرورتو له کنی....خودت عذاب بكشی ولی گريه شو نبيني...حاضری هر كاری كنی تا فقط يه لحظه بهت نگاه كنه و با اون چشمايی كه ازش شيطنت و مهربونی ميباره صدات كنه...وای كه چه روزايی گذشت كه به خاطرش غصه خوردي...گريه كردي...از نامهربونيهاش...بی وفايی هاش...غرور بيجاش...دلت شكست ولی به روی خودت نياوردي...هر چقدر او نامهربونی كرد تو مهربونی كردي....هر قدر ناز كرد نازشو كشيدي...به خودت می گفتی وقتی از محبت و صداقتم مطمئن بشه همه چيز خوب ميشه...چه روزايی كه به اميد ديدنش گذروندي...و چه شبايی كه از غصه ی دوريش تا خود صبح بی صدا اشك ريختي...ولی راستش هر آدمی يه ظرفيتی داره...وقتی از حدش بگذره ديگه محبت كردنم بی معنی ميشه....گاهی وقتا انقدر به يكی خوبی می كنی كه ديگه فكر می كنه اين مهربونيا وظيفته...اونوقته كه يه چيزی ته دلت می شكنه...انقدر جواب مهربونياتو با نامهربونی ميده...انقدر در جواب لبخندت اخم می كنه ...و انقدر احساس و فكر و قلبتو به بازی می گيره.......كه....كه كم كم حس تو عوض ميشه...دوباره غرورت واست مهم ميشه....ديگه حاضر نيستی به خاطرش غرورتو خرد كني....ديگه از ديدن اشكاش كلافه نميشي....ديگه با نگاه كردن به چشاش دلت هری نمی ريزه پايين...ديگه نازشو نمی كشي....آره....ديگه ديدنش واست رويا نيست...ديگه از زنگ زدن بهش و ازش خبر داشتن احساس خوبی نداري....ديگه از دوريش غصه نمی خوري...حالا می فهمی كه چقدر از لحظه ها و روزاتو به خاطرش حروم كردي...و حسرت ميخوري....چون...چون....ديگه دوسش نداري


دوستان تولدم مبارک

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 17:46  توسط رضا  | 

نگو ترو خدا نگو

اوني كه دوسش داري

 بهش نگو دوسش داري

 مي رهُ تنهات مي ذاره

اگه باور نداري بهش بگو دوسش داري

 مي رهُ رو دلت پا مي ذاره

آره

 مي دونم عاشقشي

 عاشقِ اون نگاهش

آره مي دونم

دربه دري تا ببينيش باز دوباره

 منم يه روزي مثل تو عاشق بودم تا پاي جون

عشقمُ فرياد زدمُ

دربه دري شدُم نگو

 رفتشُ تنهام بزارهِ

 رويه دلم پا بزارهِ قلبِ منُ سوزوندُ رفت

 رفتُ و با ديگري نشست

با ديگري نشست

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن ۱۳۸۸ساعت 17:32  توسط رضا  | 

امروز که این مطلب و مینویسم دلم خیلی گرفته

تويي عاشقترين تنهاي دنيا                                           منم خسته ترين مغموم دنيا
تويي صادقترين حرف رو لبها                                       منم غمگين ترين راز تو دلها
تويي زيبا طلوع صبح فردا                                           منم اينجا غروبي مثل شبها
تويي همچون قناري شاد و شيدا                                    منم مثل کلاغي رو درختا
تويي آشفته دل مغرور و رعنا                                       منم همراز و همراه يه رويا
تويي عشق و محبت توي قلبها                                      منم ديوونه مثل موج دريا
تويي تنها تويي ياد غريبها                                            منم فرياد بي پايان غمها
تويي شاخه گل سرخ صدفها                                          منم تنها شقايق توي صحرا
تويي آب زلال اشک چشمها                                          منم مرداب سرد توي دشتها
تويي عاشقترين تنهاي دنيا                                           منم خسته ترين مغموم دنيا

بهترین تالار سخنرانی، تالار قلب است.

وقتی با قلب خودت حرف میزنی، تمام ملائکه برایت کف می زنند...

 

بی تو مهتاب شبی

باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به

 دنبال تو گشتم. شوق دیدار تو

لبریز شد از جام وجودم، شدم آن

عاشق دیوانه که بودم، در نهانخانه ی

جانم گل یاد تو درخشید، باغ صد خاطره

خندید، عطر صد خاطره پیچید. یادم آمد که شبی

با هم از ان کوچه گذشتیم، پر گشودیم و در آن خلوت

دلخواسته گشتیم، ساعتی بر لب آن جوی نشستیم، تو همه

راز جهان ریخته در چشم سیاهت، من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام، بخت خندان و زمان رام. خوشه ی ماه فرو

ریخته در آب، شاخه ها دست برآورده به مهتاب. شب  وصحرا وگل وسنگ

همه دل داده به آواز شیاهنگ، یادم آید تو به من گفتی: از این عشق حذر کن،لحظه ای

چند بر این آب نظر کن. آب آیینه ی عشق گذران است، تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران

است، باش که فردا دلت با دگران است. یا فراموش کنی چیزی از این شهر، سفر کن.  با تو  گفتم:

حذر از عشق ندانم، نتوانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم. روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم. تو من سنگ زدی، من نپریدم، نگسستم. باز گفتم: که تو صیادی و  من  آهوی

دشتم، پا به دام تو درافتم. همه جا گشتم و گشتم، حذر از عشق ندانم، نتوانم. اشکی از شاخه فرو ریخت، مرغ شب

ناله ی تلخی زد و بگریخت. اشک در چشم تو لرزید. ماه بر عشق تو خندید! یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم، پای

در دامن اندوه کشیدم. نگسستم،نرمیدم. رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم. نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۸۸ساعت 23:46  توسط رضا  | 

پوچ

 

هر دو مشتم را باز مي کنم

 

پوچ است!!!

 

بازي عشق را

 

به دستان تو باخته ام....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی ۱۳۸۸ساعت 15:46  توسط رضا  | 

..............

از خيال چشمانت مست کردم

 

تا تورا فراموش کنم

 

اما هوا آنقدر از عطر تن داغت لبريز بود

 

که از مستي

 

در سياهي گيسوانت گم شدم

 

...

 

و

 

.

 

.

 

.

 

اشکهايم کلمات را پاک کرد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی ۱۳۸۸ساعت 15:45  توسط رضا  | 

بوسه

بوسه يعني خلسه در اعماق شب

                     بوسه يعني مستي از مشروب عشق


                     بوسه يعني آتش و گرماي تب

 

بوسه يعني لذت از دلدادگي


لذت از شب، لذت از ديوانگي

 

                        بوسه يعني حس طعم خوب عشق


                        طعم شيريني به رنگ سادگي

 

بوسه آغازي براي ما شدن


لحظه ايي با دلبري تنها شدن

 

                                      بوسه سر فصل كتاب عاشقي


                                      بوسه رمز وارد دلها شدن

 

بوسه آتش مي زند بر جسم و جان


بوسه يعني عشق من ، با من بمان

 

           شرم در دلدادگي بي معني است


        بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان

 

طعم شيرين عسل از بوسه است


پاسخ هر بوسه ايي بوسه است

 

                      بهترين هديه پس از يك انتظار


                      بشنويد از من فقط يك بوسه است

 

بوسه را تكرار مي بايد كرد


بوسه يعني عشق وآوازوسرود

 

                          بوسه يعني وصل جانها از دو لب


                          بوسه يعني پر زدن، يعني صعود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی ۱۳۸۸ساعت 15:44  توسط رضا  | 

» لطفا سکوت را رعایت کنید دادگاه رسمی است ...! «

قاضی : جناب دل چرا ؟

  دل : نمیدانم

قاضی : من هنوز چیزی نگفتم !

  دل : آقای قاضی من از همین سوال های بی جواب خسته ام ...!

قاضی : ای دل چرا باختی ؟

  دل : نمیدانم

قاضی : لطفا جواب بدهید ...!

  دل : پس گوش کن !

» دل بعد از سکوتی پر معنا باز هم چیزی نگفت ...! «

قاضی : لطفا سخن بگوئید !

  دل :چه بگویم جناب . اصلا از کجای قصه باید بگم ...!

قاضی : از جایی بگوئید که بب گناهیتان زا ثابت کنید !

» همه حاضران چشم بر زبان دل دوخته بودند اما ... ! «

  دل : حرفی ندارم مرا مجازاتم کنید ...!

قاضی : اینطور نمی شود تو باید از خود دفاع کنی !

 » دل تبسمی کرد به سلول انفرادی خود بازگشت ...! «

    حکم جلسه اول محاکمه :

به دلیل ابهاماتی در پروده متهم ردیف اول و برای بررسی بیشتر درمورد

نکات پرونده این جلسه دادگاه تمام و به تاریخ دیگری موکول میشود ...!

تق تق تق ختم جلسه ...!

-----ــــــ----

 چند روز بعد ...!

» لطفا سکوت را رعایت کنید دادگاه رسمی است ...! «

قاضی : جناب متهم ردیف اول شما باید از خود دفاع کنید این حق شماست ...!

  دل : خندید و گفت خوشحالم یکی بالاخره به من گفت تو حق داری .

  مگه در این دنیا که منو شکستند من حقی داشتم . من به بی حقی عادت دارم .

قاضی : شما اخرین دفاعیه خود را ارئه کنید.این اخرین فرصت شماست ...!

  دل : اقای قاضی من برای دفاع از خود چیزی ندارم . مگر اونهایی که شکستند و

  رفتند به من اجازه دفاع از حقم را دادند . نه نداند نداند !

در ادامه اضافه کرد :

  حق من دراین دنیا جز شکست و بدبختی نبود من حقی ندارم . و اکنون خجالت

  میکشم از اینها دفاع کنم . شما بودید دفاع میکردید اقای قاضی ؟ جواب بده ؟

  قاضی سکوت کرده بود و نمیدانست چه باید گفت !

 » ای خدا چه دادگاه عجیبی خود قاضی هم محکوم بود «

  دل گفت : از چه چیزی باید دفاع کنم از ابروی رفته از تکیه گاه بی پناهم از گریه های

  شبانه از زجه های کودکانه از چه باید دفاع کنم ....!

 دل گفت : اقای قاضی تنها گناه من دوست داشتن بود البته این هم گناه من نیست

  اینرا از مادرم اموختم که به خاطر گریه های من شبها بیار میماند .

  اما من به خاطر گریه نکردن اون زجه زدم اما چه شد ؟ ها

 مادرم همه چیز را به من اموخت اما فراموش کرد بگه ای دل در این دنیا حتی به چشمانت

  هم اعتماد نکن !

   » دادگاه را سکوت مرگباری فرا گرفته بود «

 بغض گلوی دل را میفشرد اما او طاقت اورد !

پس شما بگویید به چه چیزی باید اعتماد کرد ؟

هیچ کس نمیدانست چه باید گفت ؟

دل گفت شما نگوئید اما من میدانم باید به دل اعتماد کرد به دل !

 اما من شرمنده دلم هم شدم میدونی چرا چون عاشق شدم !

 » عشق در دادگاه حضور داشت به خود لرزید «

  گفت ای عشق تو چقدر نامردی که حتی مون پیش دلم هم شرمنده کردی !

  با به پایان رسیدن این جمله بغض دل هم شکست و چیزی نگفت !

                زمان دفاعیه هم به پایان رسید !

               همه منتظر اعلام حکم بودند ...!

               ایا چه میشود ؟

            ــــــ***ـــــ-----ـــــ***ـــــ

اعلام حکم :

لطفا همه به احترام دادگاه برخیزید !

طبق ماده تقدیر بند سرنوشت تبصره خیانت متهم ردیف اول یعنی جناب دل

به قصاص نفس یعنی اعدام

و

متهم ردیف دوم یعنی عشق ازاتهام وارده عفو و آزاد میشود ...!

  قاضی : شما اعتراضی دارید ؟!

  دل : شما اشتباه کردید درهیچ جای دنیا مرده را نمیکشند !

قاضی : منظور ؟

  دل : من سالهاست که مرده ام . نه اعتراضی ندارم !

 تعجب نکنید این چیزه عجیبی نبود در دادگاهی که حکم مارا سرنوشت

میدهد نباید توقویی داشت !

شما بودید چه حکمی میدادید ؟

ختم جلسه دادرسی !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر ۱۳۸۸ساعت 23:51  توسط رضا  | 

تنهام.............

یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست باشم...

آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام...

بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم...

فکر خوبیه... من هم خیلی تنهام...

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم...

آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام...

بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم...

فکر خوبیه... من هم خیلی تنهام...

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور٬ جایی که

هیچ مزاحمی نباشه. بعد که همه چیز روبه راه شد تو هم بیا.

آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام...

بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم...

فکر خوبیه... من هم خیلی تنهام...

یه روز تو نامش نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم...

آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام...

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:

آره می دونم... فکر خوبیه... آخه من هم خیلی تنهام...

یه روز یه نامه دیگه واسم فرستاد که توش نوشته بود:

من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم...

آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام...

باز هم براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:

آره می دونم... فکر خوبیه... آخه من هم... خیلی تنهام...

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم...

و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که:

نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام...

لعنت به هرچی ادم نامردو دوروغ گو

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر ۱۳۸۸ساعت 12:34  توسط رضا  | 

می خواهم برایت بنویسم

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
 
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
 
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
 
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
 
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
 
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
 
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
 
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
 
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
 
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی…
امّا هیهات…. که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی…
از من بریدی و از این آشیان پریدی…

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر ۱۳۸۸ساعت 12:27  توسط رضا  | 

بوسه

 درشيريني بوسه غرق بوديم …
که ناگهان شوري اشک رابر لبانم احساس کردم

 

   وفهميدم که

 اين بوسه.بوسه ي  جدايي است...

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر ۱۳۸۸ساعت 12:24  توسط رضا  | 

اموختم .........

در زندگي خيلي چيزها ياد گرفتم ولي مي دونم که هنوزهم خيلي چيزها مونده که زندگي يادم بده ...

ياد گرفتم که عاشقي يعني چي؟

يعني تنهايي يعني انتظار يعني دلتنگ بودن

يعني ناديده گرفته شدن يعني دروغ شنيدن و هم چنان خواستن

ياد گرفتم که عاشقي چه جوريه

ياد گرفتم که دل شکستگي چه مزه اي داره- چه دردي داره

يک دفعه احساس مي کني که تمام وجودت به هيچ تبديل شد - خرد شد - محو شد- چه برسه به دلت

ياد گرفتم که اگه دلت شکست نمي توني فراموشش کني - مگه اينکه بي خيال بشي

ياد گرفتم که به هيچ کس اعتماد نکنم - هيچ کس

ياد گرفتم که هيچ کس ارزش اشکهايي رو که از چشمهاي يک عاشق مي ريزه نداره...هيچ کس

ياد گرفتم که اگه خالصانه و با تمام وجود عاشق کسي باشم و جونم رو هم واسش فدا کنم اصلا انتظار نبايد داشته باشم که اون ذره اي از اين کار رو بکنه

ياد گرفتم که طول مي کشه تا عشق کسي در دل تو رشد کنه ولي وقتي عاشق شدي - هچي وقت نمي توني عشقت رو فراموش کني

ياد گرفتم که اگه عاشق کسي شدي - بهش نگو - خودش اگه ذره اي علاقه به توداشته باشه اين رو از نگاهت وطرز رفتارت مي فهمه - اگر هم نفهميد عشقت يک طرفه هست و بهتره که توي دل خودت براي هميشه بمونه چرا که تنها بودن بهتر از گدايي محبت رو کردن هست

فهميدم عشق تو دل مردم مرده و هوس جاي اون رو گرفته

و تو به من ياد دادي که عاشق بودن و عاشق موندن چقدر سخته - و دل شکستن چقدر راحته

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۸ساعت 8:47  توسط رضا  | 

دختر پسرای بی معرفت بخونین عبرت بگیرین اینقدر دل اون یکی رو نشکنین

 

يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد

چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟ دليلشو نميدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟ چطور ميتوني بگي عاشقمي؟ من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگيباشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي، صدات گرم و خواستنيه، هميشه بهم اهميت ميدي،دوست داشتني هستي،با ملاحظه هستي، بخاطر لبخندت، دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره عشق دليل ميخواد؟ نه!معلومه كه نه!!پس من هنوز هم عاشقتم   عشق واقعي هيچوقت نمي ميرهاين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره "عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم"ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم" "سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه"

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود . دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 23:38  توسط رضا  | 

دلم گرفته

دل كندن از تو سخت بود اما تو رفتي آسون

از  رفتن  تو   دلبر   دلم  شده   نيمه  جون

هيچ چي نمونده  از من جز يه  نگاه غمگين

تو سينه ي سرد من مونده يه بغض سنگين

بر   روي  صورت   من   مشخص  خستگي

خسته از اين همه درد تنهايي و بي كسي

سر مي كنم روزامو  تو  تاريكي  و  ظلمت

به دنياي  پر  از  غم  داد  و  هوار  و  لعنت

حالا تو رفتي و من موندم تو اينجا بي تو

نشد  برم  سراغ  يه  عشق  تازه  و  نو

اما   ته  دل  من   هنوز   يه   جايي   داري

از اون بالا مي گفتي تو داري كم مي ياري

از اون جا تو چشماتو به چشمونم مي دوختي

بد جوري  كم آوردم  آره  تو  راست  مي گفتي

اين سر نوشت من بود تا كه بري تو آسون

از رفتنت  دل من  اين جا  بشه  نيمه جون

چي به  روزم  آوردي  با  رفتنت  از  اين جا

رفتي نگفتي من هم تنها مي شم تو دنيا

تو اين جا روزي صد بار مي ميرمو مي سوزم

چه سرنوشتي داشتم  خدا مي دونه  و  من

بی تو زندگیم چی میشه

شور عاشقیم چی میشه

نده آزارم که دیگه

طاقتی تو این تنم نیست

تو که داری میری اما

سرنوشت من چی میشه

تقدیم به تنها بازمانده قلب وزندگیم به خدا خونه ی دلم بدون تو زندونه باورم کن باورم کن
 
اي آسمان زيبا امشب دلم گرفته
 
                           از هاي و هوي دنيا امشب دلم گرفته
 
                                               يک سينه غرق مستي دارد هواي باران
 
از اين خراب رسوا امشب دلم گرفته
 
                     امشب خيال دارم تا صبح گريه کردن
 
                                                   شرمنده‌ام خدايا امشب دلم گرفته
 
خون دل شکسته بر ديدگان تشنه
 
                        بايد شود هويدا امشب دلم گرفته
 
                                                      ساقي عجب صفايي دارد پياله تو
 
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
 
                       گفتي خيال بس کن فرمايشت متين است
 
                                                    فردا به چشم اما امشب دلم گرفته
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 15:30  توسط رضا  | 

ای خدااااااااااااااااا

آن زمان که به سادگی چشمانت دل بستم

نمی دانستم روزی چشمانت تو را از من می گیرد

بی وفا بودی به رویم نیاوردم...

دوستت داشتم اما تو نه

مرا نمی دیدی گله ای نداشتم

خیانت کردی به دیگری دل بستی گریه نکردم

اما آن روز...

نفرت را در چشمانت دیدم

نماندم...رفتم...

تنها ماندم...

آری باز تنها ماندم!

این بار کسی تنهایم گذاشت که روزی به من زندگی داده بود

شنیده بودم دوستم دارد اما...

حال درد دوریش را چگونه تاب آورم

بی کس ماندم ... خستم

شبها در سکوت و تاریکی

در اوج بی صدایی می گریم

چه کسی صدایم را می شنود؟

او...

نمی دانم!

من فقط حقم را از این دنیا می خواهم

آری...

حق عاشق بودنم را

چرا از من دریغ کردید

گناهم چه بود؟

به جرم اینکه فقط عاشق بودم...

آری خداوندا تو کسی بودی که تنهایم گذاشتی

آن زمان که ديوانه وار خود را عاشق مي خواندم

مي دانستم سرنوشتم تنهاييست         اما باور نداشتم...

اکنون تنها در اين کلبه قدر تنهايي را مي دانم

آري...

من اشتباه کردم!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 17:58  توسط رضا  | 

عشق ، معشوق

هميشه يه کسايي بودن که بهم ميگفتن چرا تو عشق نداري؟

هميشه بودن کسايي که بهم بگن عشق يعني زندگي...

ميگفتن اگه عاشق نشي يعني زندگي نکردي...

 ولي بهم نگفتن اگه اسير يکي بشي دلت ميسوزه...

بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتيش ميکشن. .

بهم نگفتن اگه تموم روز ببينيش بازم دلتنگش ميشي...

بهم نگفتن ممکنه يه روز بذاره بره...

بهم نگفتن...

نگفتن که تو پشت سرش اشک ميريزي ولي اون بي اعتنا ميره...

نگفتن تو ديوونش ميشي ولي اون بي خيالت ميشه ...


گفت میخوام رو قلبت یه یادگاری بنویسم گفتم مگه میتونی؟ 


گفت آره سخت نیست! یه خنجر برداشت گفتم این چیه؟ گفت حیث! 

خنجرو بردشتو با تیزیه خنجر نوشت دوست دارم دیونه رفته خیلی وقت نمیدونم کجا اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونددوست دارم دیوونه)

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 15:36  توسط رضا  | 

غرور

 

غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوستت دارم

                  حالا نشسته یه گوشه دارم ستاره می شمرم

   تنهایی عین یه قفس شکسته برگ د و ریشمو

                     سوزونده آفت غرور از حالا تا همیشمو

اگه بهت گفته بودم حالا تو مال من بودی

                       منم خیال تو بودم تو هم خیال من بودی

باید یکی از ما دوتا غرور رو میذاشت زیر پا

          آروم به اون یکی می گفت:

                                 یه عاشق واقعی باش

   جدایی دستای ما یه اتفاق ساده نیست

                                 سواره هرگز باخبر از غصه پیاده نیست

 نخ داخل شمع از شمع پرسيد :

چرا وقتي من ميسوزم تو آب

ميشي..؟شمع جواب داد مگه

ميشه كسي كه تو قلبمه بسوزه و

من اشك نريزم؟

 
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۸۸ساعت 15:32  توسط رضا  | 

جلسه عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۸۸ساعت 15:22  توسط رضا  | 

نظر دبیران در مورد عشق


دبیر دینی : عشق یك موهبت الهی است .


دبیر ورزش : عشق تنها توپی است كه اوت نمی شود .


دبیر شیمی : عشق تنها اسیدی است كه به قلب صدمه نمی زند .


دبیر اقتصاد : عشق تنها كالایی است كه از خارج وارد نمی شود .


دبیر ادبیات : عشق باید مانند عشق لیلی ومجنون محور نظامی داشته باشد .


دبیر جغرافی : عشق از فراز كوه های آسیا تیری است كه بر قلب می نشیند .


دبیر زیست : عشق یك نوع بیماری است كه میكروب آن از چشم وارد می شود .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۸ساعت 17:45  توسط رضا  | 

دروغگو

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم. گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم. گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم. گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم. گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه! فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستش
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۸ساعت 9:9  توسط رضا  | 

دنیای بی وفا

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۸ساعت 9:7  توسط رضا  | 

به خاطره ......

پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۸ساعت 9:4  توسط رضا  | 

بی عنوان


آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم شيشه نبوديم

كه با سنگ بميريم تقصير كسي

نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست

كه دلتنگ بميريم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۸ساعت 7:6  توسط رضا  | 

باغ عشق

از شهر های خاطره می آيی
از باغ های عشق
                      زيبايی نگاه تو           
ديريست
             بر ياس ها
باران روشنايی مهتاب است
بانوی مهربان
                          بانوی سال های پريشان            
تشویش بیکرانه رنج کدام عشق
                      در التهاب قلب تو مانده ست؟
ای خوب!
                با ما سخن بگوی!
اين کيست
              شعر شکوفه های جوان را
                     با جان بی قرار تو خوانده است؟
                             جانی که در قلمرو پائيز است
هربار
                  پر بارتر ز پيش گل آورده ست.
بانوی خاطره!
             بانوی سال های شب درد!
آواز پر نوازش کدامين
               در عطر خوابگونه گيسويت
                                                  خانه کرد
که اينگونه در صداقت آينه
                          گلخنده بلند رهايی
                                 از صبح چشم های تو جاريست؟
با رنج، زيستن
             با ياس ها زمانه زيبا را
                         چون رود، عاشقانه سرودن
       اين، اين در سرشت توست
                            وينگونه بی بهار، شکفتن
                                                  در سرنوشت توست

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۸ساعت 7:3  توسط رضا  | 

تو اگه باشی .........................

 

تو  هم  باشی      لب             هم باشد      لبخند             پیدایش میشود   . . .

تو  هم  باشی      لبخند          هم باشد      شادی            پیدایش میشود   . . .

تو  هم  باشی      شادی         هم باشد      احساس         پیدایش میشود   . . .

تو  هم  باشی      احساس      هم باشد      گل                 پیدایش میشود   . . .

تو  هم  باشی      گل              هم باشد      باغ                پیدایش میشود   . . .

تو  هم  باشی      باغ              هم باشد      خورشید         پیدایش میشود   . . .

تو  هم  باشی      خورشید       هم باشد      گرما              پیدایش میشود   . . .

تو  هم  باشی      گرما             هم باشد      بهار              پیدایش میشود   . . .

تو  هم  باشی      بهار              هم باشد      باران            پیدایش میشود   . . .

تو  هم  باشی      باران             هم باشد      پری کوچولو   پیدایش میشود   . . .

تو هم باشی         پری کوچولو   هم باشد      زندگی          پیدایش میشود   . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۸ساعت 7:0  توسط رضا  | 

تو .................................. رفتی

تا تو رفتی این دل من بی تو تنها مانده است

آتشی زین کاروان رفته بر جا مانده است

 روزها بگذشت و من در شوق دیدارم هنوز

 منتظر چشمم به بازیهای فردا مانده است

 طاقت بار فراقت بیش از اینم مشکل است

 همتی کاین رهرو کوی وفا وا مانده است

 روز و شبها با خیالت گفتگوها کرده ام

 زنده مجنون با امید عشق لیلا مانده است

 شوق دیدار تو بر این دل تسلی میدهد

 زین سبب در این مصیبتها شکیبا مانده است

 در میان بحر غمها زورق قلبم شکست

 قایق بشکسته سرگردان به دریا مانده است

 سهم من از گردش دور زمان شادی نبود

 بار سنگینی ز ناکامی و غمها مانده است

 کاش بودی و میدیدی چه دردی میکشم

 ای طبیب من ؛ مریضت بی مداوا مانده است

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد ۱۳۸۸ساعت 23:32  توسط رضا  | 

عشق

 
عشق یعنی بغض بی پایان من

 

عشق یعنی حسرتی در جان من

 

عشق یعنی حرفهای پیش و پس

 

عشق یعنی ظلم بی رحمانه بس

 

عشق یعنی دستهای گرم تو

 

عشق یعنی هرچه دارم سهم تو

 

عشق یعنی بی قراریهای من

 

عشق یعنی هر گناهی پای من

 

عشق یعنی آرزوی دیدنت

 

عشق یعنی فرصت بوسیدنت

 

عشق یعنی با دلم بازی نکن

 

عشق یعنی قصه پردازی نکن

 

عشق یعنی این جدایی ساده نیست

 

عشق یعنی درد من درد بدی ست

 

عشق یعنی انتظاروانتظار


عشق یعنی هر چه بینی عکس یار


عشق یعنی شب نخفتن تا سحر


عشق یعنی سجده ها با چشم تر


عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی از فراقش سوختن

عشق یعنی سر به در آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی چون محمد پا به راه

عشق یعنی همچو یوسف قعرچاه

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی گم شدن در کوی دوست

عشق یعنی هر چه در دل آرزوست

عشق یعنی یک تیمم یک نماز

عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی یک تبسم یک نگاه

عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی مستی ودیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی آب بر آذر زدن

عشق یعنی سوزنی آه شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی شاعری دل سوخته

عشق یعنی آتشی افروخته

عشق یعنی با گلی گفتن سخن

عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی بیستون کندن به دست

عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یک تبلور یک سرود

عشق یعنی یک سلام و یک درود

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد ۱۳۸۸ساعت 23:22  توسط رضا  |